
چرا سوسياليزم ؟
آلبرت اينشتين
آيا، برای کسی که در امور اقتصادی و اجتماعی کارشناس نيست، جايز است دربارهً سوسياليسم نظر بدهد؟ من
باور دارم که ميتواند، به چندين دليل
.بگذاريد مسئله را اول از ديدگاه دانش علمی بررسی کنيم
. بنظر ميآيد که تفاوت اساسی اسلوبی ميان ستاره شناسیو علم اقتصاد وجود نداشته باشد
: هر يک در زمينهً خود در پی تبيين قوانين کلی قابل قبول برای گروهی معين ازپديده ها هستند تا روابط ميان اين پديده ها را تا حد ممکن روشن سازند
. اما در حقيقت تفاوتهای اسلوبی وجوددارند
. کشف قوانين عمومی در زمين هً اقتصاد، بخاطراينکه پديده های اقتصادی غالباً تحت تاًثير عوامل بسياریهستند که ارزيابی جداگانهً آنها دشوار است، مشکل ميشود
. علاوه براين، تجربهً انباشت شده در دورهً ( بهاصطلاح
) متمدن تاريخ بشری - چنانکه همه ميدانند - تحت تاًثير عللی بوده اند که نميتوان آنا نرا تنها اقتصادیدانست
. برای نمونه، بيشتر قدرتهای بزرگ در تاريخ وجود خود را مديون جهانگشايی بوده اند . در کشور مغلوب،مردم پيروزاز جهات حقوقی و اقتصادی در موقعيت ممتاز قرار گرفتند
. آنان انحصار مالکيت زمين را در دستگرفتند و روحانيون را از ميان خود برگزيدند
. روحانيون نيز، که کنترل آموزش را در دست داشتند، اين تقسيمطبقاتی جامعه را به ساختاری ازلی تبديل کرده و با تزريق يک سيستم ارزشی در جامعه موجب شدند که مردم از
آن پس ، ناآگاهانه، در رفتار اجتماعی، آنگونه که لازم بود، هدايت شوند
.سنت تاريخی، به بيانی، به ديروز تعلق دارد
. اما، ما درهيچ کجا قادربه گذار از اين مرحلهً يغماگرايانهً پيشرفتبشری نبوده ايم
. مشاهدات و داده های اقتصادی ما ازاين مرحله هستند . قوانين اقتصادی نيز، که از اين داده هااستنتاج ميشوند، اين فاز يغماگريست و در مراحل بعدی کاربرد نخواهد داشت
. و چون ه دف اصلی سوسياليسمغلبه بر و گذارازاين
" فاز يغماگری " درسيرپيشرفت بشری است، علم اقتصاد، در حالت کنونيش، قادر به روشنساختن جامعهً سوسياليستی آينده نيست
.دوم، سوسياليسم بسوی آينده ای اجتماعی
-اخلاقی نظر دارد . اما علم غايتی را نمي آقريند و درمردم هدفی القانميکند؛ علم، حداکثر، میتواند ابزار رسيدن به برخی اهداف را تاًمين کند
. اما خود اهداف را انسانهای آرمانخواهخلق ميکنند
- و اگر اين اهداف زنده و پوينده باشند - توسط مردم پذيرفته شده و به پيش برده ميشوند؛ مردمی که،نيمه آگاهانه، تکامل تدريجی جامعه را محقق می سازند
.به اين دلايل، بايد متوجه بود که در مسايل انسانی نقش علم و روش های علمی را نبايد بيش از اندازه جلوه داد؛
نبايد تصور کرد که نخبگان تنها کسانی هستند که در مسايل مربوط به ساختار جامعه حق ابراز عقيده دارند
.مدتهاست که بسياری ميگويند جامعهً بشری از يکدورهً بحرانی عبور ميکند، که جامعه ثبات خود را از دست داده
است
. ويژگی چنين شرايطی است که در آن افراد نسبت به مجموعه ای که بدان تعلق دارند، کوچک يا بزرگ،احساس بی تفاوتی يا حتی تنفر کنند
. برای اينکه منظورخود را روشن کنم، تجربه ای شخصی را برايتان بازگوميکنم
. اخيراً با دوستی تحصيل کرده و روشنفکردربارهً خطرجنگی ديگر صحبت ميکردم، که بنظر من ميتواندموجوديت بشريت را جداً به خطر اندازد
. نظر من اين بود که تنها سازمانی فرامليتی ميتواند جلوی اين خطر رابگيرد
. اين دوست در واکنش به صحبت من، با خونسردی کامل، گفت : " چرا اينقدر با نابودی نسل بشر مخالفی؟ "مطمئنم که يک قرن پيش هيچ کس به اين سادگی چنين چيزی را نمي گفت
. اين ديدگاه فردی است که در تلاشیبيهوده ميخواهد آرامش و توازن درونيش را حفظ کند در حاليکه اميدش را از دست داده است
. بيان دردناک تنهايیو انزوايی است که اين روزها بسيار ی از آن رنج ميبرند
. دليل چيست؟ راه برونرفت کدام است؟طرح چنين پرسشهايی آسان است ويافتن پاسخ قانع کننده برايشان دشوار
. اما من تلاش ميکنم که، درحد توانم، بهاين پرسشها پاسخ دهم، هرچند ميدانم که کوشش و احساسات ما اغلب در تضاد با هم هستند و آنان را نميتوان با
فرمولهای ساده بيان کرد
.انسان موجودی منفرد و درعين حال اجتماعي ست
. بعنوان فرد، ميکوشد از وجود خود و نزديکانش حراست کند،اميال شخصی خود را برآورده سازد، و تواناييهای درونيش را پرورش دهد
. بعنوان موجودی اجتماعی، ميکوشدکه محبت و مقبوليت ديگر انسانها را بدست آورد، در لذتهايشان شريک شود، مونس غم هايشان باشد، و در بهبود
زندگيشان بکوشد
. شخصيت ويژهً هر فرد با اين تمايلات گوناگون و اغلب متضاد شکل ميگيرد و ترکيب خاصآنهاست که درجهً موفقيت هرفرد را در دستيابی به آرامش درونی و سهم وی دربهبود جامعه را روشن ميسازد
.ممکن است که قدرت نسبی اين دو تمايل، در نطفه، با وراثت معين شود
. اما شخصيتی که در نهايت شکل ميگيرد،تا اندازهً زيادی، تحت تاًثير محيطی است که فرد خود را در آن ميآبد، ساختار جامعه ای که در آن بزرگ ميشود،
سنتهای آن جامعه، و سيستم ارزشی آن جامعه
. برای هر فرد، مفهو م تجريدی "جامعه" مجموعهً روابط مستقيموغيرمستقيم او با ديگر افراد جامعه و همچنان تمام نسلهای گذشته است
. فرد ميتواند به تنهايی بيانديشد، بکوشد،برای خود کار کند؛ اما برای وجود فيزيکی، فکری، و احساسی خود به جامعه وابسته است
. "جامعه" است کهفراهم آورندهً خور اک، پوشاک، کاشانه، ابزار کار، فرم و محتوای انديشهً انسانهاست؛ زندگی انسان با کار و
دستاورد ميليونها انسان گذشته و حال ميسر ميشود
. ميليونها انسانی که پشت واژهً کوچک "جامعه" پنهانند.بنابراين، بديهي ست که وابستگی فرد به جامعه واقعيتی طبيعيست که نميتوان آن را از ميان برد
- درست مانندزنبور ها و مورچگان
. اما، درحاليکه پروسهً زندگی مورچه يا زنبور تا کوچکترين جزئياتش توسط غريزه هایارثی و لايتغير معين شده، الگوی اجتماعی و روابط مان انسانها قابل تغييرهستند
. حافظه، قدرت خلق چيزی نو،توانايی سخن گفتن، امکان پيشرفت ور ای نيازهای بيولوژيک را برای انسانها ممکن ساخته اند
. چنين پيشرفتی خودرا در سنن، ساختارها، و سازمانها؛ در ادبيات؛ درپيشرفتهای علوم و مهندسی؛ در آفريده های هنری متبلور کرده
است
. ميتوان نتيجه گرفت که انسان با رفتارش ميتواند، بنوعی، بر زندگی خود تاًثير گذارد، و در اين پروسهانديشهً آگاهانه و خواستن ميتواند نقش آفرين باشد
.انسان بهنگام تولد سازواره ای بيولوژيک را از طريق وراثت بدست مي آورد که ثابت و غيرقابل تغيير است
. اينسازواره شامل تمايلات طبيعی است که ويژهً نوع انسان است
. علاوه بر اين، در طول زندگی، انسان س ازواره ایفرهنگی را نيز از جامعه، از طريق ارتباط با همنوعان خود وديگر تاًثيرات اجتماعی، کسب ميکند
. اين سازوارهًفرهنگی است که با مرور زمان قابل تغيير است و تا اندازهً زيادی واسطهً رابطهً فرد با جامعه است
. انسان شناسیمدرن، با بررسی مقايسه ای ميان فرهنگهای به اصطلاح ابتدايی، نشان داده است که رفتار اجتماعی انسانها
گوناگون و وابسته به الگوهای فرهنگی و ساختارهای حاکم در جامعه است
. اينجاست که اميد آنها که برای بهبودشرايط جامعهً بشری تلاش ميکنند نهفته است
: انسانها بخاطر سازوارهً بيولوژيک خود محکوم به نابود کردنيکديگر و سرنوشتی بيرحم و خودساخته نيستند
.اگر از خود بپرسيم که چگونه ميتوان ساختار جامعه و منش فرهنگی انسان را تغيير داد تا زندگی انسان تا آنجا که
ممکن است دلپذيرتر گردد، بايد از ياد هم نبريم که برخی شرايط معين را نميتوان اصلاح کرد
. همانطور که پيشترگفته شد، طبيعت زيست شناسانهً انسان، بطور عملی، قابل تغيير نيست
. بعلاوه، پيشرفتهای تکنولوژيکی و تغييراتجمعيتی
-زيستی در چند قرن اخير شرايطی بوجود آورده اند که ماندگارخواهند بود . درمناطقی با جمعيت متراکم،برای توليد نيازهای اساسی، درجهً بالايی از تقسيم کار وساخت ار توليدی متمرکز حياتی است
. آنزمان رويايی کهافراد يا مجموعه های کوچک قادربه خودکفايی بودند مدتهاست که بسرآمده
. اغراق نخواهد بود اگر ادعا کنيم کههم اکنون نيز بشريت ساختار جهانی توليد و مصرف را بوجود آورده است
.با طرح مطالب فوق، اينک به آنجا رسيده ام که، بطور موجز، ميتوانم آنچه، از ديد من، عصارهً بحران زمان ما
است را بيان کنم
. مشکل رابطهً فرد با جامعه است . فرد بيش از هر زمانی به وابستگی خود به جامعه آگاه شدهاست
. اما او اين وابستگی را بعنوان توشه ای مثبت، پيوندی ارگانيک، نيرويی محافظ ارزيابی نميکند . بلکه آ نراچون تهديدی به آزاديهای طبيعی خود يا حتی موجوديت اقتصاديش میبيند
. بعلاوه، موقعيتش در جامعه چنان استکه تمايلات خودخواهانه اش برجسته ميشوند، درحاليکه خصوصيات اجتماعی او، که ذاتاً ضعيف تر هستند،
پيوسته کمرنگ و کمرنگ تر میشوند
. همهً انسانها، جدا از موقعيتش ان در جامعه، ازاين پروسهً تحليل رفتنويژگيهای اجتماعی رنج ميبرند
. زندانيان نادانستهً خودخواهی خود، انسانها احساس ناامنی و تنهايی ميکنند و از آناحساس ساده و پيش پا افتادهً لذت از زندگی محروم گرديده اند
. انسان تنها در وقف خود برای جامعه است که بهزندگيش
(هر چند کوتاه و پرخطر) معنا ميدهد.از نظر من، سرچشمهً اصلی اين معضل، هرج ومرج اقتصادی جامعهً سرمايه داری، آنگونه که امروز هست،
ميباشد
. ما شاهد گروهی عظيم از توليدکنندگان هستيم که هر کدام از اعضايش در تلاشی خستگی ناپذيرميکوشدديگر اعضای اين مجموعه را از ثمرهً کارشان محروم کند
. اينکار نيز نه با زور بلکه بر اساس روشهای کاملاًقانونی رقابت آزاد صورت ميگيرد
. در همين رابطه، بايد خاطرنشان کرد که ابزار توليد - يعنی تمام ظرفيتتوليدی لازم برای بوجود آوردن کالاهای مصرفی و کالاهای زيربنايی
- قانوناً ميتوانند در مالکيت خصوصی افرادباشند
. (و غالباً نيز چنين است)من درادامهً بحث، برای سادگی، تمام آنانی را که سهمی در مالکيت ابزار توليد ندارند
"کارگر" ميخوانم - هر چندکه اين تعريف با معنی مرسوم اين واژه همخوانی کامل ندارد
. صاحبان ابزار توليد در موقعيتی هستند که ميتوانندنيروی کار کارگر را خريداری کنند
. با بهره گيری از ابزار توليد، کارگر کالاهای تازه ای را توليد ميکند که بهسرمايه دار تعلق ميگيرند
. نکتهً کليدی در اين پروسه رابطهً ميان آنچه که کارگرمي آفريند و آنچه که بعنواندستمزد دريافت ميکند است؛ هر دو سوی اين رابطه بر اساس ارزش واقعی اندازه گرفته ميشوند
. ازآنجا کهقرارداد کار
"آزاد" است ، دستمزدی که کارگر دريافت ميکند بر اساس ارزش واقعی کالايی که توليد کرده نيست .درآمد کارگر بر اساس حداقل احتياجش و برمبنای نياز سرمايه دار به نيروی کار وتعداد کارگرانی که برای کار
رقابت ميکنند تعيين ميشود
. درک اين نکته بسيار مهم است که حتی در تئوری نيز حقوق کارگر را ارزشمحصولی که توليد کرده معين نميکند
.سرمايهً خصوصی تمايل به تمرکز در دستهای کمتر و کمتری دارد و اين بخشاً بدليل رقابت ميان سرمايه داران و
بخشاً بدليل پيشرفت در تکنولوژی و تقسيم ک اراست
. تکنولوژی و تشديد در تقسيم کار واحدهای بزرگتراقتصادی رادرعوض واحدهای کوچکتر تشويق ميکند
. نتيجهً اين روند يک اليگارشی متشکل از سرمايهً خصوصی است کهقدرت عظيم آن را نمیتوان بطور موًثرحتی توسط ساختارهای دمکراتيک جامعه کنترل و به آن رسيدگی کرد
. اينرا از آنجا ميگويم که اعضای ساختارهای قانونگزارتوسط احزاب سياسی برگزيده ميشوند و اين احزاب، بنوبهً
خود، عمدتاً ،از جهت مالی يا جهات ديگر، تحت تاًثير و نفوذ سرمايه داران خصوصی هستند، که در واقع، راًی
دهندگان را از قانونگزار جدا میکنند
. نتيجه اين است که نمايندگان مردم به اندازهً کافی از منافع گروههای محرومجامعه پشتيبانی نميکنند
. علاوه براين، در شرايط موجود، آشکاراست که سرمايه داران خصوصی بطور مستقيم یاغيرمستقيم منابع اطلاعات
(مطبوعات، راديو، آموزش ) را کنترل ميکنند . پس برای شهروند جوامع کنونی بسيارمشکل، و بعضاً غ يرممکن است، که به نتايج عينی رسيده و از حقوق سياسی اش هوشمندانه استفاده کند
.بدين ترتيب، دراقتصاد مبتنی بر مالکيت خصوصی سرمايه، وضعيت حاکم بر دو پايهً اساسی استوار است
: يکم،ابزار توليد
(سرمايه) در مالکيت خصوصی است و صاحبان آنطور که بخواهند از آن استفاده م يکنند؛ دوم : قراردادکار آزاد است
. البته، جامعهً سرمايه داری ناب وجود ندارد . بويژه، کارگران، در طی مبارزات سياسی طولانی ودشوار، توانسته اند که در برخی رشته ها انواع بهتری از
" قرارداد آزاد کار " را برای خود بدست آورند . اما، درکل، اقتصاد امروز تفاوت چشمگيری هم با سرمايه داری ناب ندارد
.در سرمايه داری، توليد برای سود است و نه برای استفاده
. تدارکی ديده نشده که تمام آنها که قادر و مايل بهکارهستند بتوانند کار پيدا کنند؛
"ارتش بيکاران " بايد هميشه وجود داشته باشد . کارگردر وحشت دائمی از دستدادن کارش است
. از آنج ا که بيکاری و يا کار کم درآمد زمينهً خوبی برای بازار سودآور نيست، توليد کالاهایمصرفی محدود است، و نتيجه کمبود و سختی است
. پيشرفت در تکنولوژی به جای آنکه از دشواری کار بکاهد،غالباً به بيکاری می انجامد
. انگيزهً سود، همراه با رقابت ميان سرمايه داران، باعث بی ثباتی در انباشت و بهرهوری از سرمايه ميگردد که منتهی به رکودهای شديد ومکررمیشود
. نتيجهً رقابت لگام گسيخته اتلاف نيروی کارو آن فلج شدن هوشياری اجتماعی افراد است که قبلاً ازآن سخن گفتم
.اين فلج شدن را من بزرگترين زيان سرمايه داری ميدانم
. و تمام سيستم آمو زشی ما از آن رنج ميبرد . فرهنگرقابت خارج از اندازه در دانش آموز تزريق ميشود، و او را برای زندگی آينده اش چنان آماده ميکنند که
"داشتن"را ستايش کند
.من اطمينان دارم که تنها يک راه برای از ميان برداشتن اين کژی های ريشه دار وجود دارد و آنهم برقراری يک
اقتصاد سوسياليستی است، همراه با سيستم آموزشی که متمايل به هدفهای اجتماعی باشد
. در چنين اقتصادی، ابزارتوليد بدست خود جامعه است و با برنامه ريزی مورد استفاده قرار ميگيرد
. اقتصاد با برنامه، که توليد را بر اساسنيازهای جامعه تنظيم ميکند، کار را ميان تمام آنان که ق ادر به انجامش باشند تقسيم ميکند و برای همه امکان
معيشت را مهيا ميکند
. سيستم آموزشی، همراه با رشد تواناييهای درونی هر فرد، ميکوشد که در او احساسمسئوليت نسبت به همنوعش را جايگزين تجليل از قدرت و موفقيت
( که درجامعهً کنونی شاهدش هستيم ) کند.با وجود اين، بايد بخاطر داشت که صرف اقتصاد برنامه ريزی شده سوسياليسم نيست
. چنين اقتصادی ميتواند بابردگی هم همراه باشد
. دستيابی به سوسياليسم نيازمند حل چندين معضل بسيار دشوارسياسی -اجتماعي ست : باتوجه به افزايش درجهً تمرکز قدرت سياسی و اقتصادی، چگونه ميتوان از قدرت همه جانب هً بوروکراسی جلوگيری
کرد؟ چگونه می توان از حقوق فردی حفاظت کرد و بدين وسيله سنگ موازنهً دمکراتيک را در برابر قدرت
بوروکراسی تاًمين کرد؟
شفافيت دربارهً اهداف و مشکلات سوسياليسم، در اين عصر گذار، اهميت فراوان دارد
. از آنجا که، در شرايطکنونی، گفتگوی آزاد حول اين مسائل به زيرعلامت سئوال سنگينی قرار داده شده، من بنيانگزاری اين نشريه را
يک خدمت اجتماعی مهم ميدانم
.(
ألبرت اينشتين )Monthly Review (May
اين مقاله اولين بار در شمارهً يکم مجلهً "بررسی ماهانه" انتشار يافت. ( 1949شبحى در اروپا در گشت و گذار است - شبح کمونيسم. همه نيروهاى اروپاى کهن براى تعقيب مقدس اين شبح متحد شدهاند: پاپ و تزار، مترنيخ و گيزو، راديکالهاى فرانسه و پليس آلمان.
کجاست آن حزب اپوزيسيونى که مخالفينش، که بر مسند قدرت نشستهاند نام کمونيستى روى آن نگذارند؟ کجاست آن حزب اپوزيسيونى که بنوبه خود داغ اتهام کمونيسم را خواه بر پيشگامترين عناصر اپوزيسيون و خواه بر مخالفين مرتجع خويش نزند؟
از اين امر دو نتيجه حاصل ميشود:
همه قدرتهاى اروپا اکنون ديگر کمونيسم را بمثابه يک قدرت تلقى ميکنند.
حال تماما وقت آن در رسيده است که کمونيستها نظرات و مقاصد و تمايلات خويش را در برابر همه جهانيان آشکارا بيان دارند و در مقابل افسانه شبح کمونيسم، مانيفست حزب خود را قرار دهند .
استراتژى سوم! هلمت احمديان حادتر شدن جدل اتمى بين ايران و آمريكا، بحث اهرمهاى موثر در اين رابطه، يعنى ديپلماسى يا جنگ را به محورهاى اصلى جدل و گفتگو در بين نيروهاى سياسى تبديل كرده است و بر اين اساس صفبندىهاى سياسى مدام در حال تغيير است. از رايزنىها و دخالت جامعه اروپا و كوفى عنان، دبيركل سازمان ملل متحد و پاسخهاى دوپهلوى سران رژيم به اولتيماتومهاى آمريكا گرفته، تا تهديدهايى مبنى بر بكارگيرى روشهاى سختتر كه منظور محاصره اقتصادى و عمليات نظامى است، به تيتر اصلى اخبار روز از طرف منابع خبرى و اظهارنظر در مورد سناريوهاى احتمالى پيشبرد برنامههاى آمريكا در رابطه با ايران تبديل شده است.اگر چه گمانىزنى، تحليل و تفسيرها روى دو روند حل مسالمتآميز بحران مابين ايران و آمريكا يا روند دخالت نظامى دور مىزند، اگر چه راهكارهاى ديپلماتيك از يك طرف و تهديد به حمله نظامى و محاصره اقتصادى، هر دو مىتواند در دستور آمريكا و متحدينش باشد و توسل به هر يك از آنها مىتواند روى كاهش يا تشديد بحران موثر باشد، اما براى يك نيروى سياسى راديكال، چپ و متعهد به منافع مردم خطاست كه استراتژى، سياست و تاكتيكهاى خود را تنها در پاسخ به يكى از اين دو روند تعريف و تعيين كند، كه هيچكدام ربطى به منافع تودههاى مردم ندارد. روند اوضاع را استراتژىها مىسازند و تنها با يك استراتژى مستقل از روندهاى ساخته شده توسط صاحبان قدرت است كه مىتوان حتى بر خود اين روندها تاثير گذاشت و به زائدهاى از آنها تبديل نشد. اين سطور مىكوشد فراسوى جنجالى كه مديا و ژورناليسم خبرى درباره روابط دولت آمريكا و رژيم ايران مىسازند، روى استراتژى سوسياليستى و عدالتخواهانه به عنوان راه سوم و در تقابل با دو استراتژى ديگر، كه هيچكدام ارمغانى به جز سيادت و سيهروزى بيشتر براى مردم منطقه ندارند، تاكيد نمايد.استراتژى آمريكا، سلطه و برقرارى نظم امپرياليستى در خاورميانه است، كه در پرتو آن هم بتواند قدرتش را كه از طرف غولهاى بزرگ جديد اقتصادى جهان مدتهاست به چالش گرفته شده است، سر و سامان بخشد و هم بتواند بر ذخاير نفتى اين مناطق دسترسى پيدا كند و هم اينكه هر چه بيشتر اقتصاد خاورميانه را در سيستم نئوليبرالى اقتصاد جهانى مطابق نقشه خود اذعام كند.مانعى جدى بر سر راه تحقق اين استراتژى قدرتهاى سركش منطقه هستند، كه جمهورى اسلامى ايران اينك در پرتو سياستهاى اشغالگرانه آمريكا در منطقه به مهمترين آنها تبديل گشته و در موقعيت بهترى از گذشته قرار گرفته، بگونهاى كه دايره نفوذ و رد پايش در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطين بيشتر از گذشته شده است. رژيم اسلامى ايران، در پرتو اين اوضاع و بويژه بدنبال ناكامىهايى كه آمريكا و متحدينش در عراق با آن مواجه شدهاند، مىخواهد نه تنها در منازعه عراق كه شيعيان وابسته به رژيم ايران در حكومت جديدش اكثريت دارند، بلكه در سطح خاورميانه به عنوان يك طرف معامله برايش حساب باز شود.بازتاب كشمكش اين دو استراتژى، يعنى قدرقدرتى آمريكا در خاورميانه از يك طرف و سهمخواهى جمهورى اسلامى در منطقه از طرف ديگر، اكنون خود را در بحرانى كه حول نحوه بهرهگيرى رژيم اسلامى از انرژى اتمى بوجود آمده نشان مىدهد. پروژه اتمى ايران، در هر سطحى از رشد و پيشرفت خود باشد، ضمن اينكه مانند همه قدرتهاى اتمى ديگر، تهديدى بر امنيت بشريت است، ولى در اين رابطه مستمسكى است براى دعوايى اساسىتر. هم نمايش قدرت رژيم ايران در اين رابطه و هم بزرگنمايى و جدى گرفتن اين نمايش از طرف آمريكا پژواكى است از جدالى پايهاىتر، يعنى جدال دو استراتژى براى كسب قدرت در منطقه كه با ديپلماسى رياكارانه و با تهديدات جنگى و نظامى در آميخته است كه در كل به قيمت بازى با سرنوشت ميليونها انسان رنجديده و محروم صورت مىگيرد و هيچ ربطى به سرنوشت و زندگى و رفاه و آسايش و خواستهاى مردم منطقه ندارد.جان و حقوق انسانها، نزد هيچ يك از اين دو قطب متخاصم، پيشيزى نمىارزد و جار و جنجالى تبليغى آنها تحت عنوان گسترش دمكراسى و حقوق بشر در منطقه بويژه با توجه به جناياتى كه هر روزه در عراق اتفاق مىافتد، رنگ باختهتر از آن است كه كسى آن را باور كند. مضافا اينكه عليرغم همه ناهمخوانىهاى بين دولت آمريكا و ايران، تضاد آنها آشتىناپذير نبوده و نيست و امكان و ظرفيت سازش در هر دو طرف موجود است. نمونه ساخت و پاخت آمريكا با افراطىترين گرايشات اسلامى در افعانستان و عراق گواه اين واقعيت است كه علىالصول آمريكا مشكل غيرقابل حلى با اين نوع دولتها به شرايطى كه آنها خود را با منافع آمريكا در منطقه تطبيق دهند ندارد. در لابلاى تهديدات و پيامهاى ديپلماتيكى كه احمدىنژاد و بوش براى همديگر در روزهاى اخير دادهاند، اين نوع چراغ سبزها بخوبى نمايان است.وليكن آنچه در اين ميان قابل تاكيد است، تعيين جايگاه نيروهاى سياسى و اجتماعى در اين كشمكش ناميمون است. توسل آمريكا به روند مسالمتآميز و ديپلماتيك و يا روند نظامى بر عليه رژيم ديكتاتور و ارتجاعى جمهورى اسلامى، فرقى اساسى در اين واقعيت نمىدهد كه هر دو پروسه به جز فقر، فلاكت و تباهى بيشتر ارمغانى براى مردم محروم اين منطقه بهمراه نياورده و نمىآورد. سئوال اين است كه در بحرانى كه صاحبان قدرت براى كسب هژمونى و آقايى خود و يا براى سهيم شدن در قدرت دارند پيش مىبرند، نيروهاى سياسى اپوزيسيون در كجا ايستادهاند؟نيروهاى سياسى پرو آمريكايى، اين توجيهگران نظم نوين امپرياليستى كه گيج و سرگردان در كريدورهاى وزارت خارجه آمريكا منتظر بكارگيرىشان در بديلهاى احتمالى آمريكا براى ايران هستند و به مجيزگويان نظم نوين امپرياليستى تحت عنوان ناجيان صلح و دمكراسى تبديل شده و مىكوشند در اين كارزار براى خود گليمى و اقليمى دست و پا كنند، به بهانه مبارزه با رژيم قرون وسطايى جمهورى اسلامى، مىروند كه به كنتراهاى آمريكا در منطقه تبديل شوند. اينان مخالفت با سياستهاى تجاوزكارانه آمريكا را عوامفريبانه خدمت به بقاى نيروهاى تروريست و مذهبى _كه همگى زمانى در دامان آمريكا تربيت شدهاند_ مىنامند و ادعا مىكنند كه تكرار پروژه عراقى سرنگونى جمهورى اسلامى، از طريق محاصره اقتصادى "هوشمندانه" و عمليات نظامى به نفع مردم ايران است، بدون اينكه منجلاب و جهنمى را كه همين سياست در عراق بوجود آورده بر روى خود بياورند.اين سياست و ادعا، بعكس نه تنها رهايى براى مردم تحت سلطه رژيم ايران را به همراه نمىآورد، بلكه به تقويت جمهورى اسلامى منجر مىشود. رژيم اسلامى ايران به بهانه مبارزه با آمريكا و جنگ، سلطه اختاپوسى خود را بيشتر بر گرده مردم مىگستراند، سهلتر هرگونه صداى اعتراض و مخالفتى را سركوب مىكند و عوارض و عواقب محاصره اقتصادى را به سفره و معيشت تودهها تحميل كرده و رياضت اقتصادى بيشترى را به آنها تحميل مىكند. فراتر از همه اينها، جنگ و محاصره اقتصادى بر عليه رژيم جمهورى اسلامى، كه دايره حاكميت و نفوذش را به عراق و فلسطين و لبنان و ... نيز گسترانده است، بركتى است كه در سايه آن مىتواند به تهديد و خطرى از اين بزرگتر در منطقه تبديل شود. اين امر به رژيم اسلامى اين خدمت را مىكند كه روياهاى هيچگاه برآورده نشده پان اسلاميستىاش را تحقق بخشد و زمينههاى رشد گروههاى ارتجاعى و تروريستى اسلامى را همانگونه كه در عراق شاهد بوديم، بيشتر شود.با وجود اينكه انگيزه و چگونگى مخالفتى كه رژيم اسلامى ايران و دستجات مذهبى و ارتجاعى با قدرقدرتى آمريكا و غرب دارند عيان است، ولى طرفداران دخالت و آقايى آمريكا در منطقه در بين اپوزيسيون ايرانى مىكوشند كه مرزها را مخدوش كرده و هر نوع مخالفتى را با سياستهاى تجاوگرانه و سلطه گرايانه آمريكا، همسويى با نيروهاى اسلامى بحساب آورند. به عبارتى ديگر صدا و استراتژى سومى كه هم بر عليه نظم نوين امپرياليستى و هم در ضديت تمام و كمال با نيروهاى تروريسى مذهبى در منطقه است، در اين بين آگاهانه و وقيحانه از طرف ميدياى نوكر صفت و جريانات و احزاب ليبرال و حامى نظم امپرياليسم آمريكا در منطقه يا به نيروهاى اسلامى منتسب و يا ناديده گرفته مىشوند.استراتژى سوم، صداى قربانيان نظم نوين جهانى، سرمايه لجام گسيخته و سياستها نئوليبراليستى است. صداى جنبش جهانى ضدسرمايهدارى، ضدجنگ است، صداى محرومان و ستمديدگانى است كه اگر چه صدايشان در مقابل خبرئزارىهاى امپرياليستى به سختى به گوش مىرسد، ولى هر روز در بطن نظام ناعادلانه بشرى در ستيز و نبرد هستند. اين صدا اگر چه در ايران تحت سلطه رژيم ارتجاعى و سرمايهدارى جمهورى اسلامى به شدت سركوب مىشود، ولى هر روز بطور فزايندهاى در قالب جنبشهاى كارگرى، زنان، دانشجويان و ساير جنبشهاى دموكراتيك خود را مىنماياند و به دنبال شرايطى است كه رژيم جمهورى اسلامى را به زير كشد.در اين شرايط مهمترين وظيفه نيروهاى مترقى، سوسياليست و چپ اين است كه شفاف و روشن رياكارى دلالان سياسى نظم نوين را كه روى نفرت فراينده تودههاى مردم و ملتهاى تحت ستم ايران به اين شكل حساب باز كردهاند كه آنها را در بهترين حالت، اگر از جنگهاى كور قومى، مذهبى و از عمليات انتخارى سربازان امام زمان و بمبارانهاى هوايى نيروهاى آمريكايى جان سالم بدر بردند، دست بسته همچون بردگان مدرن در سيستم سرمايهدارى به مسلخ كشند.اين صدا در جامعه ايران به اعتبار تجربه مبارزه كارگران و مردم آزادىخواه با رژيم جنايتكار جمهورى اسلامى در يك ربع قرن گذشته، در اكثريت است ولى پراكنده و نامطمئن به نيرو و توان خود. اين ناباورى به خود، با تبليغ شبانهروزى دهها رنگين نامه، تلويزيون و راديوى وابسته به محافل سرمايهدارى و توسط جريانات رفرميست و ليبرال به طور مداوم تاكيد و بجاى آن امكانگرايى، توهم و اميد به "رهايى" توسط حاميان بقاى فقر و فلاكت و سيهروزى بشريت، يعنى به آمريكا و هم پيمانانش تقويت مىشود.بايد اين رياكارى و شعبدهبازى رياكانه را افشا كرد. بايد اين صدا را قوى و رساتر ساخت و تاكيد كرد كه مردم به نيروى خود، مىتوانند از شر و نكبت جمهورى اسلامى خلاصى يابند.جريان ما و حزب ما، بويژه در كردستان كه از پايگاه وسيع اجتماعى برخوردار است، در اين راستا مىكوشد و با تمام توان و بويژه با امكانات تبليغى جديد تلويزيونىاش مصمم است اين صدا و استراتژى سوم را تبليغ، ترويج و تقويت كند. |
« گزاره هایی در نقد ناسیونالیسم»
۱- هويت انسان در بستر واقعي و مادي زندگي در جامعه شكل مي گيرد. اين هويت يك امر انتزاعي و ذهني نيست كه از آسمان بر زمين نزول كند. بلكه از همين زمين واقعيت و ماديات است كه هويت ذعني ما شكل مي گيرد. "من" فردي و "ما" ي جمعي بر اساس واقعيت هاي عيني و مادي ملموس شكل مي گيرد نه تصورات ذهني، انتزاعي و كاذب.
2- انسان براي انتخاب محل تولدش و زبان مادري اش و ديگر اموري كه بدين شكل به او منتسب مي شود، همچون نژاد، قومين، رنگ، مليت و بعضاً مذهب هيچ اختيار و آگاهي ندارد و اين امور جبري هستند. به خاطر همين اين امور را نه مي توان دليل براي تفاخز و عظمت انسان دانست نه دليلي براي پستي و خواري انسان! پس به ايراني بودن و آريايي بودن، كرد بودن، ترك بودن، عرب بودن، اروپايي بودن و . . . زيستن در سرزمين كوروش افتخار كردن امري كاذب و دروغين است. اما متاسفانه در طول تاريخ همواره كساني بوده اند كه از اين امور كه خود انسان هيچ نقشي در تعيين آن ندارد، سوء استفاده هاي فراوان كرده اند. جنگ هاي بسياري به راه انداخته اند. به نام عظمت ملي و حفظ تماميت ارضي سركوب كرده اند. به نام افتخار به گذشته هاي دور پر شكوه وضعيت فلاكت بار امروزي را توجيه كرده اند(( بر گرفته از وبلاگ نسل فرد))ا................بقیه در ادامه مطلب
بهرام رحمانی
محمود احمدینژاد، رییس جمهور حکومت اسلامی، در تاریخ 19 ارديبهشت ماه 1385، نامهای نسبتا طولانی به جرج بوش، رییس جمهور ایالات متحده ارسال داشته و در آن ضمن انتقاد از سیاستهای آمریکا، نقطه نظرهای خود را مطرح کرده است. رسانههای بینالمللی درباره این نامه تفسیرها و تحلیلها مختلفی داشتند.
اگر نام احمدینژاد را از بالای آن حذف کنید شاید برای خواننده این تصور پیش بیاید که گویا یک معلم «زحمتکش» با ارسال نامهای به جرج بوش، با جنگ و اشغال عراق و شکنجه زندانیان و غیره به سیاستهای دولت ایالات متحد انتفاد کرده است. اما واقعیت این است که اگر جرج بوش، به عنوان رییس جمهور آمریکا در راستای اهداف اقتصادی، سیاسی و نظامی امپریالیستی، لشکرکشی و اشغال کشورها و کشتار و ویرانی و تخریب را امضاء کرده است، احمدینژاد نیز به عنوان رییس جمهور حکومت اسلامی، در حد توانایی و بضاعت حکومتاش، اگر توانایی لشکرشی و اشغال کشور دیگر را ندارد، اما همه نیازهای اقتصادی و تسلیحاتی و لجستیکی فرقههای جنایتکار و تروریست اسلامی در جهان و به ویژه در منطقه بحرانی خاورمیانه را تامین میکند. مهمتر از آن،................. بقیه در ادامه مطلب