
چرا سوسياليزم ؟
آلبرت اينشتين
آيا، برای کسی که در امور اقتصادی و اجتماعی کارشناس نيست، جايز است دربارهً سوسياليسم نظر بدهد؟ من
باور دارم که ميتواند، به چندين دليل
.بگذاريد مسئله را اول از ديدگاه دانش علمی بررسی کنيم
. بنظر ميآيد که تفاوت اساسی اسلوبی ميان ستاره شناسیو علم اقتصاد وجود نداشته باشد
: هر يک در زمينهً خود در پی تبيين قوانين کلی قابل قبول برای گروهی معين ازپديده ها هستند تا روابط ميان اين پديده ها را تا حد ممکن روشن سازند
. اما در حقيقت تفاوتهای اسلوبی وجوددارند
. کشف قوانين عمومی در زمين هً اقتصاد، بخاطراينکه پديده های اقتصادی غالباً تحت تاًثير عوامل بسياریهستند که ارزيابی جداگانهً آنها دشوار است، مشکل ميشود
. علاوه براين، تجربهً انباشت شده در دورهً ( بهاصطلاح
) متمدن تاريخ بشری - چنانکه همه ميدانند - تحت تاًثير عللی بوده اند که نميتوان آنا نرا تنها اقتصادیدانست
. برای نمونه، بيشتر قدرتهای بزرگ در تاريخ وجود خود را مديون جهانگشايی بوده اند . در کشور مغلوب،مردم پيروزاز جهات حقوقی و اقتصادی در موقعيت ممتاز قرار گرفتند
. آنان انحصار مالکيت زمين را در دستگرفتند و روحانيون را از ميان خود برگزيدند
. روحانيون نيز، که کنترل آموزش را در دست داشتند، اين تقسيمطبقاتی جامعه را به ساختاری ازلی تبديل کرده و با تزريق يک سيستم ارزشی در جامعه موجب شدند که مردم از
آن پس ، ناآگاهانه، در رفتار اجتماعی، آنگونه که لازم بود، هدايت شوند
.سنت تاريخی، به بيانی، به ديروز تعلق دارد
. اما، ما درهيچ کجا قادربه گذار از اين مرحلهً يغماگرايانهً پيشرفتبشری نبوده ايم
. مشاهدات و داده های اقتصادی ما ازاين مرحله هستند . قوانين اقتصادی نيز، که از اين داده هااستنتاج ميشوند، اين فاز يغماگريست و در مراحل بعدی کاربرد نخواهد داشت
. و چون ه دف اصلی سوسياليسمغلبه بر و گذارازاين
" فاز يغماگری " درسيرپيشرفت بشری است، علم اقتصاد، در حالت کنونيش، قادر به روشنساختن جامعهً سوسياليستی آينده نيست
.دوم، سوسياليسم بسوی آينده ای اجتماعی
-اخلاقی نظر دارد . اما علم غايتی را نمي آقريند و درمردم هدفی القانميکند؛ علم، حداکثر، میتواند ابزار رسيدن به برخی اهداف را تاًمين کند
. اما خود اهداف را انسانهای آرمانخواهخلق ميکنند
- و اگر اين اهداف زنده و پوينده باشند - توسط مردم پذيرفته شده و به پيش برده ميشوند؛ مردمی که،نيمه آگاهانه، تکامل تدريجی جامعه را محقق می سازند
.به اين دلايل، بايد متوجه بود که در مسايل انسانی نقش علم و روش های علمی را نبايد بيش از اندازه جلوه داد؛
نبايد تصور کرد که نخبگان تنها کسانی هستند که در مسايل مربوط به ساختار جامعه حق ابراز عقيده دارند
.مدتهاست که بسياری ميگويند جامعهً بشری از يکدورهً بحرانی عبور ميکند، که جامعه ثبات خود را از دست داده
است
. ويژگی چنين شرايطی است که در آن افراد نسبت به مجموعه ای که بدان تعلق دارند، کوچک يا بزرگ،احساس بی تفاوتی يا حتی تنفر کنند
. برای اينکه منظورخود را روشن کنم، تجربه ای شخصی را برايتان بازگوميکنم
. اخيراً با دوستی تحصيل کرده و روشنفکردربارهً خطرجنگی ديگر صحبت ميکردم، که بنظر من ميتواندموجوديت بشريت را جداً به خطر اندازد
. نظر من اين بود که تنها سازمانی فرامليتی ميتواند جلوی اين خطر رابگيرد
. اين دوست در واکنش به صحبت من، با خونسردی کامل، گفت : " چرا اينقدر با نابودی نسل بشر مخالفی؟ "مطمئنم که يک قرن پيش هيچ کس به اين سادگی چنين چيزی را نمي گفت
. اين ديدگاه فردی است که در تلاشیبيهوده ميخواهد آرامش و توازن درونيش را حفظ کند در حاليکه اميدش را از دست داده است
. بيان دردناک تنهايیو انزوايی است که اين روزها بسيار ی از آن رنج ميبرند
. دليل چيست؟ راه برونرفت کدام است؟طرح چنين پرسشهايی آسان است ويافتن پاسخ قانع کننده برايشان دشوار
. اما من تلاش ميکنم که، درحد توانم، بهاين پرسشها پاسخ دهم، هرچند ميدانم که کوشش و احساسات ما اغلب در تضاد با هم هستند و آنان را نميتوان با
فرمولهای ساده بيان کرد
.انسان موجودی منفرد و درعين حال اجتماعي ست
. بعنوان فرد، ميکوشد از وجود خود و نزديکانش حراست کند،اميال شخصی خود را برآورده سازد، و تواناييهای درونيش را پرورش دهد
. بعنوان موجودی اجتماعی، ميکوشدکه محبت و مقبوليت ديگر انسانها را بدست آورد، در لذتهايشان شريک شود، مونس غم هايشان باشد، و در بهبود
زندگيشان بکوشد
. شخصيت ويژهً هر فرد با اين تمايلات گوناگون و اغلب متضاد شکل ميگيرد و ترکيب خاصآنهاست که درجهً موفقيت هرفرد را در دستيابی به آرامش درونی و سهم وی دربهبود جامعه را روشن ميسازد
.ممکن است که قدرت نسبی اين دو تمايل، در نطفه، با وراثت معين شود
. اما شخصيتی که در نهايت شکل ميگيرد،تا اندازهً زيادی، تحت تاًثير محيطی است که فرد خود را در آن ميآبد، ساختار جامعه ای که در آن بزرگ ميشود،
سنتهای آن جامعه، و سيستم ارزشی آن جامعه
. برای هر فرد، مفهو م تجريدی "جامعه" مجموعهً روابط مستقيموغيرمستقيم او با ديگر افراد جامعه و همچنان تمام نسلهای گذشته است
. فرد ميتواند به تنهايی بيانديشد، بکوشد،برای خود کار کند؛ اما برای وجود فيزيکی، فکری، و احساسی خود به جامعه وابسته است
. "جامعه" است کهفراهم آورندهً خور اک، پوشاک، کاشانه، ابزار کار، فرم و محتوای انديشهً انسانهاست؛ زندگی انسان با کار و
دستاورد ميليونها انسان گذشته و حال ميسر ميشود
. ميليونها انسانی که پشت واژهً کوچک "جامعه" پنهانند.بنابراين، بديهي ست که وابستگی فرد به جامعه واقعيتی طبيعيست که نميتوان آن را از ميان برد
- درست مانندزنبور ها و مورچگان
. اما، درحاليکه پروسهً زندگی مورچه يا زنبور تا کوچکترين جزئياتش توسط غريزه هایارثی و لايتغير معين شده، الگوی اجتماعی و روابط مان انسانها قابل تغييرهستند
. حافظه، قدرت خلق چيزی نو،توانايی سخن گفتن، امکان پيشرفت ور ای نيازهای بيولوژيک را برای انسانها ممکن ساخته اند
. چنين پيشرفتی خودرا در سنن، ساختارها، و سازمانها؛ در ادبيات؛ درپيشرفتهای علوم و مهندسی؛ در آفريده های هنری متبلور کرده
است
. ميتوان نتيجه گرفت که انسان با رفتارش ميتواند، بنوعی، بر زندگی خود تاًثير گذارد، و در اين پروسهانديشهً آگاهانه و خواستن ميتواند نقش آفرين باشد
.انسان بهنگام تولد سازواره ای بيولوژيک را از طريق وراثت بدست مي آورد که ثابت و غيرقابل تغيير است
. اينسازواره شامل تمايلات طبيعی است که ويژهً نوع انسان است
. علاوه بر اين، در طول زندگی، انسان س ازواره ایفرهنگی را نيز از جامعه، از طريق ارتباط با همنوعان خود وديگر تاًثيرات اجتماعی، کسب ميکند
. اين سازوارهًفرهنگی است که با مرور زمان قابل تغيير است و تا اندازهً زيادی واسطهً رابطهً فرد با جامعه است
. انسان شناسیمدرن، با بررسی مقايسه ای ميان فرهنگهای به اصطلاح ابتدايی، نشان داده است که رفتار اجتماعی انسانها
گوناگون و وابسته به الگوهای فرهنگی و ساختارهای حاکم در جامعه است
. اينجاست که اميد آنها که برای بهبودشرايط جامعهً بشری تلاش ميکنند نهفته است
: انسانها بخاطر سازوارهً بيولوژيک خود محکوم به نابود کردنيکديگر و سرنوشتی بيرحم و خودساخته نيستند
.اگر از خود بپرسيم که چگونه ميتوان ساختار جامعه و منش فرهنگی انسان را تغيير داد تا زندگی انسان تا آنجا که
ممکن است دلپذيرتر گردد، بايد از ياد هم نبريم که برخی شرايط معين را نميتوان اصلاح کرد
. همانطور که پيشترگفته شد، طبيعت زيست شناسانهً انسان، بطور عملی، قابل تغيير نيست
. بعلاوه، پيشرفتهای تکنولوژيکی و تغييراتجمعيتی
-زيستی در چند قرن اخير شرايطی بوجود آورده اند که ماندگارخواهند بود . درمناطقی با جمعيت متراکم،برای توليد نيازهای اساسی، درجهً بالايی از تقسيم کار وساخت ار توليدی متمرکز حياتی است
. آنزمان رويايی کهافراد يا مجموعه های کوچک قادربه خودکفايی بودند مدتهاست که بسرآمده
. اغراق نخواهد بود اگر ادعا کنيم کههم اکنون نيز بشريت ساختار جهانی توليد و مصرف را بوجود آورده است
.با طرح مطالب فوق، اينک به آنجا رسيده ام که، بطور موجز، ميتوانم آنچه، از ديد من، عصارهً بحران زمان ما
است را بيان کنم
. مشکل رابطهً فرد با جامعه است . فرد بيش از هر زمانی به وابستگی خود به جامعه آگاه شدهاست
. اما او اين وابستگی را بعنوان توشه ای مثبت، پيوندی ارگانيک، نيرويی محافظ ارزيابی نميکند . بلکه آ نراچون تهديدی به آزاديهای طبيعی خود يا حتی موجوديت اقتصاديش میبيند
. بعلاوه، موقعيتش در جامعه چنان استکه تمايلات خودخواهانه اش برجسته ميشوند، درحاليکه خصوصيات اجتماعی او، که ذاتاً ضعيف تر هستند،
پيوسته کمرنگ و کمرنگ تر میشوند
. همهً انسانها، جدا از موقعيتش ان در جامعه، ازاين پروسهً تحليل رفتنويژگيهای اجتماعی رنج ميبرند
. زندانيان نادانستهً خودخواهی خود، انسانها احساس ناامنی و تنهايی ميکنند و از آناحساس ساده و پيش پا افتادهً لذت از زندگی محروم گرديده اند
. انسان تنها در وقف خود برای جامعه است که بهزندگيش
(هر چند کوتاه و پرخطر) معنا ميدهد.از نظر من، سرچشمهً اصلی اين معضل، هرج ومرج اقتصادی جامعهً سرمايه داری، آنگونه که امروز هست،
ميباشد
. ما شاهد گروهی عظيم از توليدکنندگان هستيم که هر کدام از اعضايش در تلاشی خستگی ناپذيرميکوشدديگر اعضای اين مجموعه را از ثمرهً کارشان محروم کند
. اينکار نيز نه با زور بلکه بر اساس روشهای کاملاًقانونی رقابت آزاد صورت ميگيرد
. در همين رابطه، بايد خاطرنشان کرد که ابزار توليد - يعنی تمام ظرفيتتوليدی لازم برای بوجود آوردن کالاهای مصرفی و کالاهای زيربنايی
- قانوناً ميتوانند در مالکيت خصوصی افرادباشند
. (و غالباً نيز چنين است)من درادامهً بحث، برای سادگی، تمام آنانی را که سهمی در مالکيت ابزار توليد ندارند
"کارگر" ميخوانم - هر چندکه اين تعريف با معنی مرسوم اين واژه همخوانی کامل ندارد
. صاحبان ابزار توليد در موقعيتی هستند که ميتوانندنيروی کار کارگر را خريداری کنند
. با بهره گيری از ابزار توليد، کارگر کالاهای تازه ای را توليد ميکند که بهسرمايه دار تعلق ميگيرند
. نکتهً کليدی در اين پروسه رابطهً ميان آنچه که کارگرمي آفريند و آنچه که بعنواندستمزد دريافت ميکند است؛ هر دو سوی اين رابطه بر اساس ارزش واقعی اندازه گرفته ميشوند
. ازآنجا کهقرارداد کار
"آزاد" است ، دستمزدی که کارگر دريافت ميکند بر اساس ارزش واقعی کالايی که توليد کرده نيست .درآمد کارگر بر اساس حداقل احتياجش و برمبنای نياز سرمايه دار به نيروی کار وتعداد کارگرانی که برای کار
رقابت ميکنند تعيين ميشود
. درک اين نکته بسيار مهم است که حتی در تئوری نيز حقوق کارگر را ارزشمحصولی که توليد کرده معين نميکند
.سرمايهً خصوصی تمايل به تمرکز در دستهای کمتر و کمتری دارد و اين بخشاً بدليل رقابت ميان سرمايه داران و
بخشاً بدليل پيشرفت در تکنولوژی و تقسيم ک اراست
. تکنولوژی و تشديد در تقسيم کار واحدهای بزرگتراقتصادی رادرعوض واحدهای کوچکتر تشويق ميکند
. نتيجهً اين روند يک اليگارشی متشکل از سرمايهً خصوصی است کهقدرت عظيم آن را نمیتوان بطور موًثرحتی توسط ساختارهای دمکراتيک جامعه کنترل و به آن رسيدگی کرد
. اينرا از آنجا ميگويم که اعضای ساختارهای قانونگزارتوسط احزاب سياسی برگزيده ميشوند و اين احزاب، بنوبهً
خود، عمدتاً ،از جهت مالی يا جهات ديگر، تحت تاًثير و نفوذ سرمايه داران خصوصی هستند، که در واقع، راًی
دهندگان را از قانونگزار جدا میکنند
. نتيجه اين است که نمايندگان مردم به اندازهً کافی از منافع گروههای محرومجامعه پشتيبانی نميکنند
. علاوه براين، در شرايط موجود، آشکاراست که سرمايه داران خصوصی بطور مستقيم یاغيرمستقيم منابع اطلاعات
(مطبوعات، راديو، آموزش ) را کنترل ميکنند . پس برای شهروند جوامع کنونی بسيارمشکل، و بعضاً غ يرممکن است، که به نتايج عينی رسيده و از حقوق سياسی اش هوشمندانه استفاده کند
.بدين ترتيب، دراقتصاد مبتنی بر مالکيت خصوصی سرمايه، وضعيت حاکم بر دو پايهً اساسی استوار است
: يکم،ابزار توليد
(سرمايه) در مالکيت خصوصی است و صاحبان آنطور که بخواهند از آن استفاده م يکنند؛ دوم : قراردادکار آزاد است
. البته، جامعهً سرمايه داری ناب وجود ندارد . بويژه، کارگران، در طی مبارزات سياسی طولانی ودشوار، توانسته اند که در برخی رشته ها انواع بهتری از
" قرارداد آزاد کار " را برای خود بدست آورند . اما، درکل، اقتصاد امروز تفاوت چشمگيری هم با سرمايه داری ناب ندارد
.در سرمايه داری، توليد برای سود است و نه برای استفاده
. تدارکی ديده نشده که تمام آنها که قادر و مايل بهکارهستند بتوانند کار پيدا کنند؛
"ارتش بيکاران " بايد هميشه وجود داشته باشد . کارگردر وحشت دائمی از دستدادن کارش است
. از آنج ا که بيکاری و يا کار کم درآمد زمينهً خوبی برای بازار سودآور نيست، توليد کالاهایمصرفی محدود است، و نتيجه کمبود و سختی است
. پيشرفت در تکنولوژی به جای آنکه از دشواری کار بکاهد،غالباً به بيکاری می انجامد
. انگيزهً سود، همراه با رقابت ميان سرمايه داران، باعث بی ثباتی در انباشت و بهرهوری از سرمايه ميگردد که منتهی به رکودهای شديد ومکررمیشود
. نتيجهً رقابت لگام گسيخته اتلاف نيروی کارو آن فلج شدن هوشياری اجتماعی افراد است که قبلاً ازآن سخن گفتم
.اين فلج شدن را من بزرگترين زيان سرمايه داری ميدانم
. و تمام سيستم آمو زشی ما از آن رنج ميبرد . فرهنگرقابت خارج از اندازه در دانش آموز تزريق ميشود، و او را برای زندگی آينده اش چنان آماده ميکنند که
"داشتن"را ستايش کند
.من اطمينان دارم که تنها يک راه برای از ميان برداشتن اين کژی های ريشه دار وجود دارد و آنهم برقراری يک
اقتصاد سوسياليستی است، همراه با سيستم آموزشی که متمايل به هدفهای اجتماعی باشد
. در چنين اقتصادی، ابزارتوليد بدست خود جامعه است و با برنامه ريزی مورد استفاده قرار ميگيرد
. اقتصاد با برنامه، که توليد را بر اساسنيازهای جامعه تنظيم ميکند، کار را ميان تمام آنان که ق ادر به انجامش باشند تقسيم ميکند و برای همه امکان
معيشت را مهيا ميکند
. سيستم آموزشی، همراه با رشد تواناييهای درونی هر فرد، ميکوشد که در او احساسمسئوليت نسبت به همنوعش را جايگزين تجليل از قدرت و موفقيت
( که درجامعهً کنونی شاهدش هستيم ) کند.با وجود اين، بايد بخاطر داشت که صرف اقتصاد برنامه ريزی شده سوسياليسم نيست
. چنين اقتصادی ميتواند بابردگی هم همراه باشد
. دستيابی به سوسياليسم نيازمند حل چندين معضل بسيار دشوارسياسی -اجتماعي ست : باتوجه به افزايش درجهً تمرکز قدرت سياسی و اقتصادی، چگونه ميتوان از قدرت همه جانب هً بوروکراسی جلوگيری
کرد؟ چگونه می توان از حقوق فردی حفاظت کرد و بدين وسيله سنگ موازنهً دمکراتيک را در برابر قدرت
بوروکراسی تاًمين کرد؟
شفافيت دربارهً اهداف و مشکلات سوسياليسم، در اين عصر گذار، اهميت فراوان دارد
. از آنجا که، در شرايطکنونی، گفتگوی آزاد حول اين مسائل به زيرعلامت سئوال سنگينی قرار داده شده، من بنيانگزاری اين نشريه را
يک خدمت اجتماعی مهم ميدانم
.(
ألبرت اينشتين )Monthly Review (May
اين مقاله اولين بار در شمارهً يکم مجلهً "بررسی ماهانه" انتشار يافت. ( 1949
.jpg)
روزنامه « گاردین» نوشته است: همزمان با تشدید بحران اقتصادی در سراسر جهان به ویژه آلمان، کتابخوانهای آلمانی به کتابهای کارل مارکس روی آوردهاند.
« کارل مارکس بار دیگر بازگشته است»، این نظر ناشران و کتابفروشان در آلمان است که میگویند آثار وی اين روزها به سرعت و در ابعاد بیسابقهای به فروش میرسد.
دلیل اصلی علاقه به آثار کارل مارکس، بحران اقتصادی اخیر در جهان و آلمان اعلام شدهاست. یورن شوترومپف مدیر بنگاه انتشاراتی « کارل – دییتز»، نا شر آثار کارل مارکس در برلین، میگوید: «مارکس دوباره بازگشته است و ما شاهد علاقه بیسابقهای به آثار او هستیم و انتظار میرود که فروش کتابهای او در ماههای آینده رو به افزایش باشد.» به گفته ناشران، پرفروشترین اثر کارل مارکس، جلد اول کتاب او به نام « کاپیتال» است. به گفته یورن شوترومپف، بخش اعظم خریداران آثار مارکس، «نسل جوان دانش پژوهان و پژوهشگران هستند که اخیراً دریافتهاند وعدههای نئولیبرایسم (لیبراسیم نو) برای به ارمغان آوردن خوشبختی برای بشريت، حقیقت ندارد.»
« بهطور کلی، باید اذعان کرد بخشهای معینی از فرضیههای کارل مارکس چندان هم بد نیستند.»
« پی یر اشتاینبروک»، وزیر اقتصاد آلمان
کتابفروشیها در سراسر آلمان، افزایش فروش آثار کارل مارکس را تائید می کنند و میگویند: فروش کتابهای وی حداقل سه برابر شده است.گاردین نوشت: محبوبیت آثار نوشتاری معمولاً متناسب با زمانه دستخوش تغییر میشود و شاید این نکته مثبتی باشد که می بینیم همیشه موفقیت و فروش آثار مکتوب محصول تبلیغات و روشهای بازاریابی حیلهگرانه نیست. مسلماً اگر کارل مارکس زنده بود، از موفقیت آثار خود تحت تأثیر گسترش یک بحران اقتصادی در نظام سرمایهداری بسیار خوشنود میشد. در ماههای اخیر، تعداد بیشتری از شخصیتهای آلمانی، خود را علاقمند و یا پیرو دیدگاههای کارل مارکس معرفی میکنند؛ حداقل آن بخش از دیدگاههای این فیلسوف قرن نوزدهم که معتقد بود سرمایهداری و یا کاپیتالیسم افراطی به خاطر طمع شدید و ذاتیاش، سرانجام، خود را نابود خواهد کرد. چندی پیش که « اسکار لافونتن» از سیاستمداران چپ گرا و رهبر « حزب چپ» آلمان اعلام کرد که بخشی از فرضیههای کارل مارکس را در برنامههای این حزب خواهد گنجاند و بر این مبنا طرفدار ملی کردن بخشهای مالی و انرژی در آلمان است، مطبوعات عامه پسند و دست راستی آلمان از جمله « بیلد» به او حمله کردند. این مطبوعات نوشتند که آقای لافونتن « عقل خود را از دست داده و یک چپ گرای دیوانه است.» اما حتی به تازگی، « پی یر اشتاینبروک»، وزیر اقتصاد آلمان، که بدون تردید تحت تأثیر بحران اقتصادی اخیر خواب و خوراک ندارد، اعلام کرد که طرفدار برخی از دیدگاههای کارل مارکس است. او در مصاحبهای با مجله آلمانی « اشپیگل» گفت: « بهطور کلی، باید اذعان کرد بخشهای معینی از فرضیههای کارل مارکس چندان هم بد نیستند.» و بالاخره برای کتابخوانهایی که هنوز به مرحله علاقهمندی به فرضیهها و دیدگاههای سیاسی کارل مارکس نرسیدهاند، مکاتبات وی با دوست و همفکرش؛ فردریش انگلس، همزمان با یکی از بحرانهای اقتصادی قرن نوزدهم آمریکا میتواند کتابی سرگرم کننده و جالب باشد. مارکس در یکی از این نامهها در سال ۱۸۵۷ میلادی، در کمال اعتماد به نفس، سقوط کامل بازار مالی آمریکا – وال استریت – را پیش بینی کرد و خطاب به انگلس نوشت:« بحران و سقوط مالی در آمریکا، مایه بسی مسرت است. این بحران به این زودیها به پایان نخواهد رسید.»
پرونده سازی بر علیه محمود صالحی را محکوم می کنیم!!!
بعد از آزادی محمود صالحی که به نیروی مقاومت جانانه ی وی در زندان و تلاش بی وقفه ی کارگران و فعالین جنبش کارگری صورت گرفت، حاکمیت سرمایه داری بارها تلاش کرده است به بهانه های واهی برای این رهبر سرشناس جنبش کارگری پرونده سازی کرده تا مردم محروم منطقه و فعالین کارگری را از دیدار وی محروم کند.
اخیراً در تلاشی دیگر از این دست، فردی به نام محمد رحیم پور را اجیر کرده تا شکایتی را بر علیه محمود صالحی تنظیم کند. متأسفانه در پی شکایت فرد مذکور این بار شعبه ی 102 دادگاه جزائی سقز به ریاست قاضی پور آقا بالا محمود صالحی را به پرداخت جزای نقدی مجموعاً به 410000 تومان محکوم نماید که مبلغ فوق توسط محمود پرداخت شده است.
کارگران و فعالین کارگری!!
محمود صالحی این کارگر شریف و زحمت کش در دامن این جنبش پرورش یافته، از کوران مبارزات کارگری عبور کرده و امروز در کسوت پیشرو کارگری در کنار هم طبقه ای هایش زندگی شرافت مندانه ای دارد، از آن جا که وی هنگام آزادی، سه سال تعلیقی زندان را در پرونده ی خود دارد، لذا در صورت تداوم چنین پرونده سازی هایی در نهایت ممکن است این فعال کارگری راهی زندان شود.
ما اعضای کمیته ی هماهنگی، هم صدا با دیگر زحمت کشان این اقدامات توطئه ی گرانه ی عوامل سرمایه داری را محکوم کرده و از کلیه ی کارگران و هم طبقه ای های شریف خویش می خواهیم تا با هوشیاری و حمایت خود از محمود صالحی توطئه ی عوامل سرمایه داری را خنثی کنند. از نظر ما این چهره ی مورد اعتماد مردم زحمت کش به خاطر سال ها مبارزات خویش چنین تاوانی را پس می دهد، ما به عامران و عاملان این توطئه ها اعلام می کنیم، محمود صالحی را در مبارزه بر علیه سرمایه داری تنها نخواهیم گذاشت.
کمیته ی هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری
8/10/1387